|
من قصه گوی غریبم "کیمیا" داستان
| ||
|
سلام به همه ی دوستان گلم که بهم سر زدید و شرمنده که من نتونستم بیام و محبتتون رو جبران کنم بی نهایت درگیر بودم و به زودی میام و جواب محبت هاتونو میدم همتونو به خدای خیلی خیلی مهربون میسپارم
[ دوشنبه 1390/03/02 ] [ 22:54 ] [ دختر یخی ]
فصل سوم (قسمت دوم) وای ماکان تویی؟ خنده ای کرد و گفت: - ترسیدی؟ از بس غرق این تابلوها می شی دنیا رو آب ببره خانوم رو خواب می بره ای شیطون حسودیت میشه - خوب حسودی که نه اما ! اما چی؟ - هیچی اومدم برای شام صدات کنم مرسی داداشی الان میام - پس بدو تا سرد نشده چشم چشمکی بهش زدمو و از اتاق رفت بیرون. یه نیگاه به تابلو کردم از چیزی که کشیده بودم حیرت کردم یه باغ بود احساس کردم این باغ خیلی برام آشناست اما نمی خواستم به این موضوع فکر کنم که این باغو کجا دیدم به سرعت تابلو رو برداشتم و یه جایی گذاشتم یه پارچه هم کشیدم روش . امشب هم می خوام بخوابم اما نمی دونم چرا خوابم نمی بره همش درگیرم به چیز خاصی فکر نمی کنم اما نمی دونم چرا نمی تونم بخوابم انگار دچار بی خوابی شبانه شدم . از جام بلند می شم و می رم سراغ دفتر خاطراتم و قلم به دست می گیرم عادت دارم وقتی می خوام چیزی بنویسم قلمو می زارم روی کاغذ تا خودش بنویسه الانم همین کارو کردم و منتظر هستم تا دستم بنویسد نوشت: سایه ی مهربانی نیست تا بگیرد دستی را که در هنگام درماندگی یاریش کند. خودمم نمی دونم این چیه نوشتم دیگه دلم نمی خواد بیش از این بنویسم می ترسم چیزهایی بنویسم که نمی خوام و نباید بنویسم، دفترو می بندم و به تختم پناه می برم و سعی می کنم که واقعا بخوابم . احساس می کنم که دستی نوازشم می کنه چشمامو باز می کنم و مامانمو بالا سرم می بینم - عزیزم نمی خوای بیدار شی الان دیرت می شه وای، چرا خواب موندم نمی دونم چرا ساعت زنگ نزده! - عزیزم ساعت الان یه ربعه که داره توی سرو کله اش می زنه ولی انگاری خوابت خیلی سنگین بوده که متوجه نشدی حالا پا شو تا دیرت نشده. سریع بلند می شم و آبی به دست و صورتم می زنم و با عجله حاضر می شم و یه چیز مختصری می خورم و از خونه میام بیرون امروز کلی کلاس دارم. به دانشگاه که می رسم ساعت 5 دقیقه به هشته سریع می رم طرف کلاس به کلاس که می رسم خوشبختانه می بینم هنوز استاد نیومده سریع می رم داخل چشمم به میترا می افته براش دست تکون میدم در همین حین استاد وارد کلاس میشه. استاد وارسته خیلی استاد جالبیه همیشه حرفی برای گفتن داره و امروز هم کلی در رابطه با هنر و ارتباط آن با روح صحبت می کنه و اعتقاد داره کسانی که هنرمند هستن خیلی راحت می تونن با روح آدما ارتباط برقرار کنن چون یه احساس رقیق شده دارن البته هنرمند واقعی و خیلی چیزای دیگه باز هم کلاس استاد وارسته مثل برق و باد می گذرد و استاد از کلاس میره بیرون بر می گردم و میترا رو نگاه می کنم باز هم رفته توی فکر یه لبخندی گوشه ی لبم می نشینه و صداش می کنم میترا جان عزیزم کجایی با صدای من به خودش میاد و جواب میده - همین جا بیرون نگاه خصمانه ای که تهش شیطنت موج می زنه بهم میکنه و میگه - باشه ملیسا خانوم نوبت منم می شه ها باشه بعدا تلافی کن پاشو بریم یه چیزی بخوریم من صبحونه درست و حسابی نخوردم میاد طرفمو میگه: - عجیبه راستی چرا دیر اومدی؟ باورت میشه خواب موندم - جدی بله اگه مامانم بیدارم نکرده کلاس استاد وارسته ی عزیز رو از دست می دادم با این حرفم لبخندی می زنه و می گه نکنه تو هم؟ - نه بابا اختیار دارید که جرات داره رقیب شما زیبارو بشه - بسه اینقدر نمک نریز باشه با هم دیگه به طرف کافه دانشگاه رفتیم تا یه چیزی بخوریم و کمی درباره درس صحبت کردیم بعد سریع رفتیم چون کلاس داشتیم با هم وارد کلاس شدیم .
ادامه دارد ... [ پنجشنبه 1389/05/28 ] [ 16:57 ] [ دختر یخی ]
فصل سوم (قسمت اول) سلام مامانی - سلام عزیزم خوبی؟ چرا اینقدر رنگت پریده حتما دیشب بیدار موندی؟ نه خوبم الان می رم کمی استراحت می کنم بهتر می شم - برو عزیزم ناهار نمی خوری؟ نه الان میل ندارم بیدار شدم یه چیزی می خورم با این حرف راهی اتاقم شدم و لباسامو عوض کردم و رو تخت ولو شدم به سقف زل زده بودم نمی دونم فکرم انگاری تهی بود دلم نمیخواست بخوابم می ترسیدم که باز هم رویا ببینم اما پس از چند دقیقه نمی دونم چطوری خوابم برد و وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود از جام بلند شدم ساعت نزدیک 7 بود باورم نمی شد این همه خوابیده باشم یکدفعه یادم افتاد که دیگه از رویا خبری نبود با این فکر لبخندی به لبم اومد هر چند ته دلم لرزید اما باور کردم که تمام اونایی که دیده بودم ناشی از تخیلم بوده با خیالی راحت بلند شدم ورفتم بیرون مامان با دیدنم گفت : - ساعت خواب خوب خوابیدی؟ بله مامان ممنون راستی چرا بیدارم نکردی؟ - آخه یه بار اومدم بیدارت کنم توی خواب عمیقی بودی همچین با ارامش خوابیده بودی که دلم نیومد بیدارت کنم حالا بهتری؟ بله ممنون خیلی بهترم - چیزی می خوری برات بیارم نه خودم می رم یه چیزی می خورم رفتم طرف آشپزخونه و یه چیزی خوردم و یه چایی برای خودم ریختم و اومدم کنار مامان نشستم - راستی ملیسا جون بهار زنگ زد می خواست حالتو بپرسه پس چرا بیدارم نکردی؟ - بهار نذاشت ممنون الان بهش یه زنگ می زنم رفتم طرف اتاقم و شماره بهار رو گرفتم چند بوق خورد تا بالاخره یه صدایی از اون طرف خط اومد بفرمایید؟ سلام زهره خانوم بهار هست سلام ملیسا جون مایید؟ بله خودم هستم خوبی عزیزم ؟بله هستش الان صداش می کنم بعد از چند لحظه که پشت خط منتظر موندم صدای بهار و شنیدم - سلام عزیزم سلام بهار جون خوبی؟ - من خوبم تو چطوری؟ بهتری؟ بله ممنون خوبم مامانم گفت زنگ زدی مرسی خیلی لطف کردی - لطف چیه دختر تو که حسابی منو نگران کردی! شرمنده .- دشمنت شرمنده، حالا خوبی؟ ممنون خیلی بهترم - یه سوال بپرسم؟ بپرس - باز هم از اون رویاها دیدی؟ راستش نه ، ظهری که می خواستم بخوابم خیلی واهمه داشتم اما خوابم برد بعد که بیدار شدم متوجه شدم که دیگه رویا ندیدم - اوه، خدارو شکر شاید همون طور که گفتی توهم بوده و به خاطر ناراحتی وروحیه ی حساسی که داری این خوابو دیدی؟ نمی دونم شاید. - خوب کی میای ببینمت؟ نمی دونم بذار ببینم کی وقت می کنم بهت خبر می دم - باشه پس من منتظر خبرت هستم ممنون - مواظب خودت باش تو هم همین طور خداحافظ - خداحافظ یه لحظه گوشی رو توی دستم نگه داشتم بعد انگار که از خواب بیدار شده باشم اونو گذاشتم سر جاش رفتم به اتاقمو درسا های فردا رو یه مروری کردم اما اصلا حواسم نبود راستش هیچی توی ذهنم نبود اما نمی تونستم فکرمو متمرکز کنم با این حس وسایلمو جمع کردمو به سراغ تابلویی رفتم که تازه شروع کرده بودم خودمم نمی دونستم چی می خوام بکشم می خواستم از ته ذهنم استفاده کنم قلمو به دست گرفتمو باز در دنیای رنگ و خیال غرق شدم طوری که اصلا متوجه زمان نبودم ناگهان با احساس دستی روی شونه ام از جام پریدم. ادامه دارد ... [ دوشنبه 1389/04/21 ] [ 14:48 ] [ دختر یخی ]
فصل دوم " قسمت دوم " - ملیسا جون عزیزم ، چشماتو باز کن عزیزم الهی من فدات شم، نباید با این روحیه حساسی که داری تو رو می اوردم اینجا. صدا دیگه واضح شده بود با اینکه احساس می کردم یه وزنه خیلی سنگین به چشمام وصله اما با زحمت بازشون کردم تا بیشتر از این مایه عذاب دوستم نشم - الهی من فدات بشم چی شد یه دفعه؟ یه لبخند کم رنگ بهش زدم با صدایی که از ته چاه میومد گفتم: خوبم - بمیرم برات نمی دونی چقدر ترسیدم متاسفم - نه عزیزم خدارو شکر که به خیر گذشت - حالا کمی استراحت کن تا سرمت تموم بشه یکدفعه یه چیزی یادم افتاد با صدای خفه ای گفتم: بهار - جانم مامانم؟ - نگران نباش من بهش زنگ زدم گفتم دلت می خواست امشب پیش من توی بیمارستان بمونی نگران نباش چیزی بهش نگفتم نگاه قدر شناسانه ای بهش کردم و کم کم پلک هام سنگین شد.
بعد همه جا سفید شد. توی یه باغ بزرگ بودم اوه خدای من باورم نمی شد که این همون پسر توی خواب من باشه ولی خودش بود الانم باز اومده بود به خوابم و طلب کمک می کرد من چه کمکی می تونستم به اون کنم؟ خودمم مونده بودم نمی دونستم چی کار کنم توی این رویام دیگه از پرتگاه نمی افتاد اما کسی زنجیرش کرده بود می خواست به طرف آتیش ببرش اما تا گفت کمک من گفتم کجایی اونی که داشت می بردش متوقف شد یه نگاهی به من کرد که از ترس داشتم قالب تهی می کردم چشماش یه گوله آتیش بود پسر باز گفت کمکم می کنی می خواد منو بسوزونه من گفتم برای چی؟ گفتم بعدا می فهمی الان وقت نیست کمکم می کنی و من گفتم باشه اما چه جوری؟ گفت من یه خطایی کردم و خدا باید منو ببخشه تا نجات پیدا کنم باز با ناامیدی گفتم من چی کار می تونم بکنم؟ با درماندگی نگاهم کرد و من حلقه های اشک و توی چشماش دیدم و باز همون برق درخشان.
قلبم مثل چی می زد نفسم به شماره افتاده بود نمی تونستم موقعیت خودمو تشخیص بدم کمی که صبر کردم بالاخره متوجه شدم که کجا هستم در همین حین یه پرستار به اتاق اومد - ملیسا جون بالاخره بیدار شدی تو که این بهار رو کشتی لبخندی به روش زدم و گفتم: متاسفم - نه عزیزم این چه حرفیه الان می رم صداش می کنم. و از اتاق رفت بیرون بهار تا منو دید اومد جلو بغلم کرد و با بغض گفت: - همش تقصیر منه نباید اصرار می کردم نه کار خوبی کردی منو با دستش برد عقب توی چشمام نگاه کرد - ملیسا این چیه توی چشمات، یه چیز عجیبیه !؟ نمی دونم ولی می خوای بدونی چرا بیهوش شدم؟ با تکان دادن سر نشون داد که تمایل داره بدونه خودش بود با تعجب نگاهم کرد - کی خودش بود؟ پسره همونی بود که توی خواب دیدم الانم دوباره دیدمش و تمام رویای چند ساعت پیشو براش تعریف کردم توی فکر رفت و گفت: - نمی دونم چی بگم راستش موندم. بهار همین طور مونده بود نمی دونم داشت به چی فکر می کرد یه دفعه گفت: - حالا می خوای چی کار کنی؟ نمی دونم راستش خودمم گیج شدم ، فکر می کنم نکنه که اینا همش توهمه و این رویاها هم به خاطر اینه که من به اون پسر فکر کردم. بهار ابرویی بالا انداخت و گفت: - والا نمی دونم چی بگم . به کمک بهار از تخت پایین اومدم و کمی راه رفتم بعد هم صبحونه ای رو که برام آورده بودن با اصرار بهار خوردم چون اصلا اشتهایی نداشتم . امروز کلاس نداشتم تا ظهر پیش بهار موندم بعدم با هم دیگه از بیمارستان اومدیم بیرون بهار اول منو رسوند خونه بعد از کلی نصیحت در مورد اینکه زیاد فکر نکنم و استراحت کنم از هم جدا شدیم و من وارد خونه شدم. ادامه دارد... [ جمعه 1389/03/28 ] [ 21:44 ] [ دختر یخی ]
فصل دوم "قسمت اول" امروز کلاس داشتم اما حسش نبود نمی دونستم چی کار کنم اگه دانشگاه نمی رفتم عقب می افتادم پس سعی کردم با یه قرص سردردم و کم کنم و بعد هم یه چیزی خوردم و با افکاری پریشون راهی دانشگاه شدم ، رشته ی طراحی که داشتم توی این جور مواقع خیلی کمکم می کرد قاطی شدن با رنگ و خیال و طرح زدن باعث آرامش خیالم میشد سر کلاس از درس هیچی نفهمیدم بچه ها هم فهمیده بودن تو حال خودم نیستم کلاس که تموم شد رفتم طرف آبخوری تا آبی به صورتم بزنم چون احساس می کردم گرمای عجیبی بدنم و گرفته داشتم آب میزدم صورتم که دستی رو روی شونه ام احساس کردم بر گشتم دیدم میترا هستش لبخندی زد و گفت : - حالت خوبه ملیسا آره خوبم ممنون یه نگاهی به من کرد و گفت : - ولی امروز اصلا توی کلاس حواست نبود همه فهمیدن که عادی نیستی اتفاقی افتاده به روش یه لبخند زدم و گفتم : نه عزیزم اتفاقی نیفتاده خودتو ناراحت نکن یه کم فقط سرم درد میکنه همین. میترا از دوستای خوبم توی دانشگاه بود یه دختر آروم و سر به زیر که پسرای دانشگاه عاشقش بودن اما اون فقط یه نفرو میخواست. با هم دیگه راه افتادیم به کافه دانشگاه رفتیم تا یه چیزی بخوریم من طبق معمول شیرنسکافه سفارش دادم واون چایی. باز هم فکرم رفت طرف اون رویای عجیب و بعد از اون پسر توی بیمارستان خیلی دلم میخواست اون پسرو میدیدم اما نمی شد میترا داشت ازخواستگاری که تازگی ها براش اومده بود حرف میزد ولی من یه کلمه از حرفاشو نفهمیدم. - ملیسا حواست کجاست من 2 ساعته دارم با دیوار حرف میزنم یه نگاهی بهش کردم - عزیزم تو مثل اینکه واقعا حالت خوب نیست چرا این طوری نگاه می کنی آدم می ترسه بهتره بری خونه استراحت کنی من جای تو حاضری می زنم پاشو برو نمی دونم چرا مثل مسخ شده ها بودم ولی حرف میترا رو گوش کردم و به طرف در دانشگاه راه افتادم افکارم خیلی مغشوش بود وقتی از تاکسی پیاده شدم باورم نمیشد، من جلوی بیمارستان چی کار می کردم اصلا نفهمیدم چطوری اومده بودم اینجا من قرار بود برم خونه همین طوری وایساده بودم و زل زده بودم به در بیمارستان که احساس کردم کسی صدام میزنه بر گشتم نگاه کردم دیدم بهاره. - ملیسا اینجا چی کار می کنی، چرا اینقدر رنگت پریده اتفاقی افتاده؟ نگرانی رو تو چهره بهار دیدم بهار دید همین طوری ایستادم و به اون نگاه می کنم دستم و گرفت و برد توی حیاط بیمارستان با هم نشستیم روی یه نیمکت رو به من کرد و گفت: - ملیسا چی شده چرا این طوری شدی؟من فقط نگاهش کردم ناگهان بغضم ترکید و شروع به گریه کردم بهار من و کشید تو آغوشش و من گریه کردم وقتی یه کمی آروم شدم بهار گفت: - چی شده آخه چرا اینطوری شدی توکه دیروز خوب بودی اصلا اینجا چی کار می کنی؟ نگاهم کرد و منتظر بود تا جوابشو بدم یه کم صبر کردم نمی دونستم بگم یا نه ولی تنها چیزی که می دونستم این بود که به تنها کسی که می تونستم اعتماد کنم که حرفام و باور می کنه بهاره. بهار بلند شد و رفت یه لیوان آب برام آورد خوردم و- خوب منتظرم شروع کن!! منم شروع کردم از زمانی که از اون جدا شدم فکر اون پسر و بعد بی خوابی و بی قراریم و بعد هم اون رویا همه رو در حالی که یه لحظه هم اشکم بند نمی اومد تعریف کردم بعد ساکت شدم. بهار یه نگاهی بهم کرد توی چشماش اشک بود گفت: ملیسا جون نمی دونم چی بگم اینقدر این رویات عجیب و واقعیه که داره کم کم ترس برم میداره بهار نمی دونم چم شده از دیروز تا حالا بی قرارم از وقتی که جریان اون پسر و گفتی . - من هیچ رابطه ای با خوابت و اون پسر نمیبینم واینکه همش تقصیر من بود که جریان اون پسر رو برات تعریف کردم . بهار یه خورده فکر کرد بعد گفت: -ولی می تونیم یه کاری کنیم! چی؟ - می خوای اون پسرو ببینی شاید اصلا اون نباشه و تو هم دست از خیال بافی برداری تا اینو گفت یه دفعه ضربان قلبم بالا رفت و دستم و گذاشتم روی قلبم و - چی شد ملیسا حالت خوبه؟ چرا این طوری میشی دیگه واقعا دارم نگران میشم. هیچی حالم خوبه- مطمئنی؟ - خوب چی کار می کنی می خوای ببینیش؟ با ترس و لرز بلند شدم انگاری به پاهام وزنه 200 کیلویی وصل کرده بودن به سختی حرکت می کردم در حقیقت پاهام منو به دنبال خودش می کشوند. داخل بیمارستان که شدیم رفتیم به یه اتاق تا بهار لباسشو عوض کنه به منم یه لباس مخصوص داد بعد رفت پیش سرپرستارشون و چند کلمه ای باهاش صحبت کرد بعد به من گفت: - ملیسا بریمبدون هیچ حرفی به دنبالش راه افتادم هر لحظه سرعتم کمتر میشد یه دفعه بهار برگشت دید که راه نمی یام اومد دستشو زد زیر بغلم و گفت: - اگه نمی خوای نمیریمنه حالم خوبه با هم راه افتادیم وارد یه اتاق شدیم چشمام با دیدن اون همه دستگاه که به بدن یه انسان وصل بود یه لحظه تیره شد اما با اشاره بهار به طرف تخت رفتیم تا اینکه پسری رو دیدم روی تخت که کلی دستگاه جلوی صورتش بود بعد یکدفعه همه جا تاریک شد و دیگه هیچی نفهمیدم... ادامه دارد.... [ دوشنبه 1389/02/27 ] [ 22:58 ] [ دختر یخی ]
فصل اول "قسمت دوم" صبح با صدای نفس نفس خودم از خواب پریدم. عجب رویایی بود اینقدر واقعی بود که تمام بدنم خیس عرق شده بود به ذهنم فشار آوردم تا رویا رو به خاطر بیارم دیدم در جایی هستم مثل دشت و داشتم قدم می زدم و با خودم شعری رو زمزمه می کردم که ناگهان صدایی ضعیف از دور شنیدم اول فکر کردم اشتباه شنیدم اما چند ثانیه بعد باز همان صدا را شنیدم خوب گوش دادم صدای کمک طلبیدن بود ساکت شدم و خوب گوش دادم و تلاش کردم تشخیص بدم که اون صدا از کجاست اما متوجه نمی شدم تا اینکه نوری توجهم رو جلب کرد به سمت نور رفتم هر چه به نور نزدیکتر می شدم صدا بلند تر می شد حالا به وضوح می شنیدم که صدای کمک طلبیدن یه پسره به نور نزدیک نزدیک شدم که ناگهان خودم و بالای پرتگاهی دیدم با ترس تمام به پایین نگاه کردم دیدم پسری از شاخه ای آویزان شده و فریاد میزنه که یکی کمکم کنه من صداش زدم و اون سرشو آورد بالا و یه نگاهی به من کرد و گفت: کمکم می کنی گفتم: حتما اما چه جوری اصلا تو اونجا چی کار می کنی؟ گفت: بعدا برات توضیح می دم اما اگه عجله نکنی و نجاتم ندی من میوفتم توی آتیش و مذاب پایین، به پایین نگاه کردم دیدم رودخونه ای از مذابه و آتیشه خیلی ترسیدم دنبال چیزی می گشتم که اون پسرو بکشم بالا هیچ کسی هم اون اطراف نبود تا من ازش کمک بخوام فهمیدم خودم به تنهایی باید این کارو کنم نمی دونستم چطوری ولی می دونستم باید کاری کنم وگرنه هرگز خودمو نمی بخشم باز هم با نگاه دقیق تر به اطرافم نگاه کردم ناگهان چشمم به یه شاخه بلند افتاد اونو برداشتم و به سمت پسر گرفتم و بهش گفتم سعی کن سر این شاخه رو بگیری تا بکشمت بالا یه نگاهی به من کرد و من توی چشمش برقی رو دیدم ویه لحظه همه چیز در نظرم سفید شد پسرک لبخند زیبایی زد و من هم لبخند زدم ... یکدفعه از خواب پریدم و نفس نفس می زدمنمی دونم اون چی بود هر چی بود خیلی واقعی بود کف دستام ونگاه کردم عرق کرده بود و دست به گونه هام کشیدم و احساس سوزشی ناگهانی کف دستم و گرفت قطره های اشک و پاک کردم و به بغضی که هنوز توی گلوم بود امان ندادم از تخت پایین اومدم و رفتم آبی به صورتم زدم ولی همچنان بغض گلومو گرفته بود نمی دونم چه حالی داشتم فقط می دونم خیلی عجیب بود و بس عجیب تر که دلتنگ بودم... ادامه دارد... [ دوشنبه 1389/02/27 ] [ 22:48 ] [ دختر یخی ]
فصل اول "قسمت اول" داشتم آماده می شدم که یه سر برم پیش بهار بیمارستان
آخه بهش قول داده بودم و منتظرم بود بهار دوست
دوران دبیرستانم بود و بعد از چند سال تصادفی توی
بیمارستان پیداش کرده بودم که پرستار بیمارستان بود
و از اون به بعد رابطه مونو حفظ کردیم و من هر چند
وقت یک بار بهش سر می زدم . امروز هم باید می رفتم به دیدنش لباسامو پوشیدم و جلوی
آینه به خودم نگاه کردم و یه لبخندی به دختر توی آینه
زدم و راه افتادم مامانم می دونست این طور مواقع کجا
دارم می رم فقط با نگاهش بدرقه ام کرد و به خداحافظی
من جوابی داد. وقتی پامو از در خونه بیرون گذاشتم نسیم ملایمی
صورتمو نوازش کرد و باز من را غرق در این همه
لطف و زیبایی خدا کرد. اولین روزهای پاییز بود فصل هزار رنگ و هزاران
عشق.
جلوی اولین ماشین و گرفتم و آدرس بیمارستان و دادم 20 دقیقه طول کشید تا به اونجا رسیدم طبق معمول بهار جلوی در منتظرم بود تا با هم به کافه تریای بیمارستان
بریم. از دور براش دست تکان دادم و وقتی بهش رسیدم بوسه ای
به گونه اش زدم و حالشو پرسیدم. سلام عزیزم خوبی ؟ خسته نباشی یه دفعه اخماش رفت توی هم - چرا اینقدر دیر کردی؟ دستامو جلوی صورتم گرفتم و با شرمندگی گفتم: ببخش عزیزم یه کم طول کشید تا بیام یه دفعه دیدم خنده ای کرد و چشمک زد بهار خیلی بد جنسی باز هم آن خنده ی مستانه رو دیدم بهار دستمو گرفت و منو به سمت کافه تریا کشید با هم
پشت یه میز روبه روی هم نشستیم و سفارش نسکافه دادیم
مشغول خوردن بودیم که دیدم بهار همش اخماش میره
بهار جان چیزی شده اتفاقی افتاده؟
- نه چیزی نشده
پس چرا پکری نکنه باز مریضی مرده که تو اینطوری
شدی بعد از این همه مدت هنوز عادت نکردی؟
- چرا عادت کردم اما بالاخره انسانم و سرشار از احساس
دستشو توی دستم گرفتم و گفتم:
من فدای اون احساسات قشنگت بشم حالا می گی چی شده
- نه کسی نمرده ولی...
ولی چی خوب بگو دیگه جون به لبم کردی
- آخه نمی خوام روزمون خراب بشه
ببخشیدا مثلا فکر می کنی با این قیافه ای که جناب عالی
خنده ی نمکینی کرد و گفت:
- قربونت برم، امروز یه پسری رو آوردن اورژانس
تصادف کرده بود
خوب این که چیزی تازه ای نیست مگه دفعه ی اوله؟ - نه اما چهره اش خیلی خیلی معصوم بود حدودای 26سال داره و تصدف بدی کرده من از سرپرستارمون شنیدم که ماشین با سرعت سرسام آور کوبیده شده به
دیدم چشم بهار برقی زد فهمیدم برق اشکه خودمم دست کمی از اون نداشتم.
عزیزم خوب پیش میاد ایشالا هر چه زودتر خوب بشه - ببخش تو رو هم ناراحت کردم .
فدای سرت حالا بیا از چیزهای بهتر حرف بزنیم
سعی کردم فکرشو منحرف کنم هر چند ذهن خودمم درگیر
بهش قول دادم توی اولین فرصت بازم بیام و با این حرفا ازش
خداحافظی کردم. تا زمان رسیدن به خونه همش به اون پسر فکر می کردم و
شب که شد نمی دونم چه حسی بود فکر اون پسر از ذهنم
شب به نیمه رسیده بود و هنوز خواب با من قهر بود.
داشتم به تصمیمی که گرفته بودم فکر می کردم که از جام بلند شدم وضو گرفتم و روبه قبله نشستم کمی قرآن خوندم
احساس سبکی می کردم بلند شدم و سجاده رو جمع کردم
و راهی تختم شدم تا شاید بتوانم دمی بیاسایم بعد از کلی
بخوابم.
ادامه دارد ... [ یکشنبه 1389/02/26 ] [ 0:25 ] [ دختر یخی ]
[ یکشنبه 1389/01/01 ] [ 19:47 ] [ دختر یخی ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||